

به دنيا اومديم تا با زندگي کردن قيمت پيدا کنيم نه اينکه به هر قيمتي زندگي کنيم
**********************************************************
اي کاش هميشه اوج گرفتن هاي ما به بازگشت قله ختم شود نه سقوط به دره
**********************************************************
شگفتم که سلام آغاز هر ديدارست ... ولي در نماز پايان است ..... شايد اين بدان معناست که پايان
نماز آغاز يک ديدار است
**********************************************************
عشق را از ماهي بياموزيم که چه بي پايان آب را پر از بوسه هاي بي پاسخ مي کند
**********************************************************
قصه ي غم انگيزيست دستي كه داس را برداشت ...... همان دستي كه روزي گندم را كاشت
**********************************************************
عشق به خدا تنها جواب به معماي زندگيست
**********************************************************
وقتی صبحا از خواب بیدار میشیم، ما دوتا انتخاب داریم. برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم، یا بیدار شیم و
رویاهامون رو دنبال کنیم
**********************************************************
برای انسان بد بخت، مرگ ، تخفيف در مجازات زندان زندگی است
**********************************************************
چشم به آسمان ندوز ..قرار نیست اتفاق های بزرگ همیشه از اونجا شروع بشه
**********************************************************
ارزشهايت را با مقايسه با ديگران پايين نياور، زيرا همه ما با يكديگر متفاوتيم
**********************************************************
حال زمان آن رسیده است که صدایم را تا اوج پراکنده کنم وبگویم به
مردم هنگام مرگ، مرا درخاکی دفن کنید که باران تازه بر آن باریده باشد
تا بتوانم رطوبت چشم ها را که گاهی پر درد سرازیر می شونداحساس
کنم ...
کنار قبرم گلی بکاریدکه نامش همیشه بهار باشد چرا که دوست دارم به
هنگام تنهایی وغربت ریشه هایش را احساس کنم.ای مردم به دو
کبوترآسمان زندگیم که همان پدرومادرم هستند بگوییدهرروز به دیدارم
بیایند چرا که من طعم
تنهایی رابخشیده ام وتنها نبودم .
به مادرم بگویید که اگرفرستی بیش برای مهرفرزندی نبوده به بزرگیش
ببخشد. به پدرم بگویید که هرچه را آموختم ازاوبوده است اگر
همیشه کنارش نبودم قسمت روزگاربوده است.
به آنها بگویید دلی پردرد وگلویی پربغض و
چشمانی پرگریه دارم . من درخلوت خودم بودم
ودریا نا مهربان بود.
ای فلک به کبوترانم بگو یخی برسرقبرم بگذارند
تا همیشه برایم گریه کند. من لحظه ها را سپری
می کنم و لبخندهایتان را به خاطر خواهم سپرد.
پدر همچون سحر با من سخن می گفتی و تو ای مادر، درس محکم بودن
را به من آموختی. ای سپهر به پدرم بگو که هنگام دیدارم به من لبخند
بزند، چرا که طاقت اشکهایش را ندارم. من نمی توانم چشمانی را ببینم که
از غم پرند، گرچه من نمی توانم بگویم، ولی دوست ندارم پدرم
عزیزترین کسم، شب شود و مروارید گریه کند....
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست، بلكه گذاشتن
سدي در برابر روديست كه از چشمانت جاريست .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلكه پنهان كردن قلبي
است كه به اسفناك ترين حالت شكسته است.عميق ترين درد در
زندگي مردن نيست ، بلكه مهر سكوت زدن
به تمام نگفته هاست. عميق ترين درد در زندگي مردن
نيست ،بلكه بين هزار نفر ، خود را تنها ديدن است.
خدايا نمي دونم چطوري دارم نفس مي كشم ، چطوري دارم تحمل
مي كنم و چطوري آروم نشستم و خفه شدن خودمو بي رحمانه حس
مي كنم ،دارم در حق خودم بد مي كنم
خودمو ، خودم بي رحمانه مي شكنم
با تکه ای نان سیر می شدم
و با لبخندی
به خانه می رفتم
اتوبوس های انبوه از مسافر را
دوست داشتم
انتظار نداشتم
کسی به من در آفتاب
صندلی تعارف کند
در انتظار گل سرخی بودم
(شعر از احمد رضا احمدي)
آمدي جانم به قربان ولي حالا چرا ؟
بي وفا بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمر مار ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟
بي مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟
حالا چرا ؟
آن شب من از فراقت چون ابر گريه كردم
با ياد خاطراتت چون ياس ناله كردم
آن شب تو رفته بودي اما نه از دل من
گر چه تو ترك كردي با گريه منزل من
آن شب ميان گريه رفتم سراغ قرآن
با يك بغل اقاقي رفتم به سويش نالان
آن شب در آرزوي ديدار زلف و رويت
رفتم كنار دريا تا پر زنم به سويت
آن شب گذشت و ديگر نيامدي سراغم
با آن سكوت غمگين در باغ خاطراتم
آن شب و شب هاي دگر گذشت با خاطراتت
اما هنوز گلها هستند در انتظارت
گل خشكي لاي دفتر
اشكي گوشه چشامه
عكس تو گوشه طاقچه
اين همه خاطره هامه
يه دل پر از گلايه
با يه شمع نيمه سوخته
دو تا چشم پره حسرت
ديده به گوشه اي دوخته
يه اتاق سرد وتاريك
يه گل خشك ويه نامه
تو دلم آوار اندوه
اشك هنوزم تو چشمامه
ندونستي شاخه گلها
تو را ياد من مياره

هنگامي که بدانم قلبت را عشق ديگري گرما ميدهد
با انکه بسيار دوستت دارم ترکت خواهم کرد
پس هر وقت احساس کردي دوستم نداري
فرياد بزن دوستت ندارم
تا ارام ارام اشک بريزمو فرياد بزنم که دوستت دارم
غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره
آخر خط زندگی این نفسای آخره
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر میشم
وقتی با یه زخم زبون از اینو اون دلگیر میشم
این آخره راهه دیگه، باید که تنها بمیرم
تنها، تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم
باید برم، باید برم، باید که بی تو بپرم
آخ که چه سنگین میزنه این نفسای آخرم
سکوت من نشونه ی رضایتم نیست، می دونی
گلایه هامو می تونی از توی چشمام بخونی
بگو آخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم
هیچی نگم، داد نزنم، لبامو رو هم بدوزم
در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم
با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار میزنم
نفرین به عشق به عاشقی، نفرین به مرگ و سرنوشت
به اون نگاه که عشق تو، تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من نفرین به تو، نفرین به عشق منو تو
به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو
نفرین به عشق به عاشقی، نفرین به بخت و سرنوشت
به اون نگاه که عشق تو، تو سرنوشت من نوشت
دوست ندارم
دوست بدارم کسی را که نمی داند
دوستش دارم
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
عشق با روح شقايق زيباست...
عشق با حسرت عاشق زيباست...
عشق با نبض دقايق زيباست...
عشق با زهر حقايق زيباست...
عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست
در تارکی شب سه شمع روشن کرد م : اولی برای دیدنت
دومی برای بودنت
و سومی برای بوسیدنت ودر آخر هر سه شمع را خاموش کردم برای در اغوش
دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی؟..... محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود
نوشته شده توسط: تنهای تنها
داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی
شهر خاموش دلم رو تو پرآوازه کردی
آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود
اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود
به عشق تو زنده بودم
منو کشتی
دوباره زنده کردی
دوستت داشتم
دوستم داشتی
منو کشتی
دوباره زنده کردی
تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم
من به غیر از خوبی تو مگه حرفی میزنم؟
عشقت به من داد عمر دوباره
معجزه با تو فرقی نداره
تو خالق من بعد از خدایی
در خلوت من تنها صدایی
به عشق تو زنده بودم
منو کشتی
دوباره زنده کردی
دوستت داشتم
دوستم داشتی
منو کشتی
دوباره زنده کردی

كوله بار آرزوهاتو كي دزديد
دل ديوونه به گريه ات كي خنديد؟
تك و تنهايي و با پاي پياده
متأسفم برات اي دل ساده
نوشتم كه دوای دل تو هستی نوشته هنوزم زیبا پرستی؟
نوشتم مردم از ناز و غرورت نوشته لذتش باشه حرومت
نوشتم پس چرا از من بریدی؟ نوشته درد عشق و نا امیدی
نوشتم عاشقی تا بوده اینه نوشته ترس دل تنها همینه
نوشتم دلبری ترسی نداره! نوشته عشق و دلتنگی میآره
نوشتم هستیام تنها تو هستی نوشته تو كجا و بت پرستی
نوشتم عمر هر دومون حروم شد نوشته فصل عاشقی تموم شد
نوشتم ولی باز قشنگه دنیا نوشته گم شدی تو خواب و رویا
نوشتم نازنین دل كجایی؟ نوشته تو خیال آشنایی
نوشتم بی تو خیلی تنها موندم نوشته دستت و ندیده خوندم
نوشتم به خدا خیلی عزیزی نوشته نمیخواد اشكی بریزی
نوشتم پس رسید وقت جدایی؟ نوشته تو كه گفتی با وفایی؟
نوشتم پس بمونم بی قرارت؟ نوشته چشم من نبود به راهت
نوشتم پس بگو چرا شكستی نوشته تو هنوز عهدی نبستی
نوشتم من یه عمره بی قرارم نوشته من به خاطر نمیآرم؟
نوشتم آخه من چیزی نگفتم نوشته پس نبودی من كه گفتم
نوشتم قلب عاشقم اسیره نوشته من میرم تا پر بگیره
نوشتم زندگیم بی تو تباهه نوشته عشق بی فردا گناهه
نوشتم روی قلبم پا میزاری؟ نوشته این به رسم یادگاری
نوشتم دستم و بگیر تو دستات نوشته میگذرم از این تمنات
نوشتم بخدا كه خود پرستی گل زیبای من تنها تو هستی
نوشته میشكنم بازم دلت رو كه بازم قلب تنگم رو شكستی
نوشتم حرفاتم مثل نگاهت تو كه گفتی نبود چشمم به راهت؟
یه عمره قلب تنهام و شكستی ولی هر بار یه جور به دل نشستی
من و عاشق ترین كردی تو دنیا به صد ناز و دلی چون سنگ خارا
فقط می سوزم از طرز نگاهت فراموشم نكن بودم خرابت
نوشته میگذرم از یادگارت همون قلب پر از عشق و گناهت
نوشتم من به دنیا دل نبستم به دنیای دگر هم عاشق هستم
نوشته در كمال خود پرستی از اول گفتهام دیوانه هستی
عزیزم گر چه من دیوانه هستم بگو ای نازنین پس خود چه هستی؟
تو تنهایی و قلب عاشق من چنین در اوج شیدایی شكستی
ز درد عاقلیهایت چه گویم صبو من میخورم اما تو مستی
تو هم زخم سخن را نوش جان كن تو زیبایی ولی دیوانه هستی
تو هم شمعی و یك پروانه سوزی گمانم شب ز سر تا پا بسوزی
شنیدم سوزنی نخ كرده بودی عزیزم تا سحر باید بدوزی
هنوزم عاشقت هستم ولیكن بیآموزی به زخمم دل ندوزی
اگر جان را به چشمان تو بستم برایم یك همای جان فروزی
مرا صد جان ستاندی با نگاهی ولی در بند پیمانم نماندی
من دیوانه گر از پا نشستم تو من را اینچنین از پا نشاندی
ترا دیدم كه در آغوش مهران به جنگ بوسهای از پا نشستی
ولی بازم به نامردی عزیزم به چنگی زخم دیروزم گسستی

حس خوبي دارم
به تو كه نزديكي
ميشه دستاتو گرفت
تويه اين تاريكي
ميشه تا اخره عمر با خيالت سر كرد
ميشه عاشق موند و عشق رو باور كرد
تا تو هستي جز تو همه چي ممنوعست
عشق دلكنده از اين كوچه باغ بنبست
من تويه اغوشت
گرم بودم يا سرد
كاش شب ميفهميد
روز باور ميكرد
بغض يك دنيا رو از دلم كم كردي
من فقط من بودم
منو ادم كردي
عشق بي حادثه نيست
من خيانت كردم
اگه يارم باشي
زودبرميگردم
اي خدايي كه برام تو شبا فانوسي
هول ميشم وقتي
تو منو ميبوسي
زيباترين كلمه؟............ عشق
زشت ترين كلمه؟.......بي وفايي
پاك ترين كلمه؟...................اشك
بي همتاترين كلمه؟............تنهايي
بي معناترين كلمه؟............جدايی
جذاب ترين كلمه؟..............آشنايي
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر کس
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد
از تو دریغ میکند
پس با همه وجودم خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد
این شعر را هم نا گفته میگذارم ....
تا روزگار بو نبرد ....
گفتم که ...
کاری به کار عشق ندارم !
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست
ولي حيف رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست
درخت های سرمازده از جاده دل نمی کنن
جاشون کنار جاده هاست تو عاشقی مثل منن
بارون می باره همه جا جاده شده آینه نما
تو می گی جون من نیا جاده میگه بیا بیا

امروز روز دوستی و عشق است....
در این روز همه به عشق شون هدیه میدهند و من . . .
در این روز لباس عزا به تن میکنم چون تو با رفتنت به من اشک را هدیه دادی . .
عزیز من !
فکر کردی اگر بری من ترا فراموش خواهم کرد اما ندونستی که عشق من
عشق بود . یه عشق واقعی نه یک هوس که با از دست دادن تو غبار فراموشی
روی آن بنشیند . .
عزیز من ! چی تو با من باشی چی نباشی من تا آخر عمر به یاد تو زنده گی
میکنم . من با خاطراتت عشق میورزم و در لحظه لحظه این زنده گی ،
در ذره ذره این دنیا و در هر تپش قلبم فقط و فقط ترا جستجو میکنم .
آری فقط ترا . .
چون عاشقم .



